
آفتاب پنجره را می شناسد حتی اگر بسته باشد
مهتاب به دیدارم خواهد آمد حتی اگر خسته باشد
دلم هوای تو دارد حتی اگر شکسته باشد
این مطلب از طرف سهراب به یک خواهر بی همتا
خیلی دوست دارم. ![]()
من همون پرنده ی مسافرم
توی آسمون آفتابی تو
اومدم راه درازی واسه ی،
دیدن اون شب مهتابی تو
تو برام مثل یه رویا یم مونی
تو بزرگی مثل دریا می مونی
توی آسمون تاریک دلم
مثل خورشید واسه فردام می مونی
من یه خوابم، توی رویا
من کویرم، تویه دریا
تو مثل نم نم بارون، من مثل خشکی صحرا
بی تو من مثل حباب رو آبم می دونی
بی تو من تشنه ی عشقت تو سرابم می دونی
بی تو آسمون نداره واسه من ستاره ای
بی تو مثل یه غنچه توی خوابم می دونی
کوه با سنگ آغاز می شود
انسان با درد و من با یک نگاه تو آغاز شدم
با یک نگاه شروع می شود
با یک بوسه اوج می گیرد
با یک قطره اشک تمام می شود
و خاطرات تلخش تا ابد باقی می ماند
میرسد روزی که بی من روزها را سر کنی
میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی
میرسد روزی که تنها در کنار عکس من
نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی
سر دفتر عالم معانی عشق است
سر بیت قصیده ی جوانی عشق است
ای آنکه نداری خبر از عالم عشق
این نکته بدان که زندگانی عشق است
پرسید:زندگی چند بخشه؟
گفت:دو بخش
پرسید: کدامند؟
گفت: کودکی و پیری
پرسید: پس جوانی چه شد؟
گفت: با عشق ساخت، با بی وفایی سوخت و با جدایی مرد...
تنها یک روز در سراسر حیات کافی است
چشم از گذشته بر گیر و بر آن غبطه مخور که از دست رفته است
در غم آینده نیز مباش چرا که هنوز فرا نرسیده است
زندگی را در همین لحظه بگذران
و آن را چنان زیبا بیافرین که
ارزش به یاد ماندن را داشته باشد
آبی تر از آنیم که بیرنگ بمیریم
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم
تقسیر کسی نیست که اینگونه غریبیم
شایدکه خدا خواست که دل تنگ بمیریم
از من پرسید: من و بیشتر دوست داری یا زندگی تو؟
گفتم زندگی مو
نپرسید چرا؟
آرام گریست و رفت
هیچ وقت نفهمید همه ی زندگی من خودش بود
باغبان در را باز کن
من مرد گل چین نیستم
من اسیر یک گلم
دنبال هر گل نیستم
مانده ام در کوچه های بی کسی
سنگ قبرم را نمی سازد کسی
ای مردم خاکسترم را باد برد
بهترین یارم مرا از یاد برد
خانه ای ساخته ایم سایه بانش همه عشق
زیر پا فرش غرور و حصارش همه تکرار صفا
ما در این جمع لطیف لطف دیدار تو را می طلبیم
پنجرهای از زندان درون به آن ولایت رو به صحرا و کوهستانها و
دریاها و دشتها ومرتع های خرم و زیبا وسرشار از شگفتی
اسم:گمنام
شهرت: سرگردانی
محل صدور: دنیای فراموش شدگان
نام پدر: رنج نام مادر: فرشته غم
محل تولد: شهر مکافات جرم:به دنیا آمدن
شغل: شرکت نا امیدان در زندگی
حکم: محکوم به زندگی
آدرس: خیابان بدبختی، چهار راه تنهایی، کوی غربت
چنانکه می روی برگرد نگاه کن
گرفتار توام دردم دوا کن
سلام، سلام به تمام عاشقا
در این سایت در مورد عشق صحبت می کنم. شاید به نظر بسیاری از شما ها عشق معنی نداره
ولی جزوی از زندگی ما هست. نمی شه از عشق فرار کرد. ولی باید مواظب باشیم که به چه کسی
عشق می ورزیم آیا طرف ما استحقاق عشق مارو داره یا نه. پس مواظب باشیم که عاشق چه
کسی میشویم. آیا با ما صادق هست یا نه؟ پسرها باید عاشق کسایی بشن که طرف مقابلشون
کوچکتر از خودشون باشه و دخترها هم باید عاشق کسی باشن که طرف مقابلشون از خودشون
بزرگتر باشه. برای چی میگم باید؟ چون اگه دختر بزرگ تر از پسر باشه پسر نمیتونه با دختر
درست رابطه بر قرار کنه.
یعنی نمیتونه راحت باهاش صحبت کنه و همین جور برای دختر اگه پسر کوچکتر باشه دختر حرفای
دلشو نمیتونه به پسر بگه و شاید به حدی برسه که دختر و پسر همین طور به هم دروغ بگن و
کاربه جایی میرسه که مجبورمیشن از هم جدا بشن و همین موضوع باعث می شه که هر دو
ضربه سختی تو زندگیشون بخورن و دیگه زندگی برای هر دو بی معنی میشه.
فکر کنم فعلاً کافی باشه
روزی روزگاری جزیره ای وجود داشت که در آن کلیه حس های بشری زندگی می کردند
نظیر: شادی، غم، دانائی و دیگر حواس منجمله محبت. روزی به تمام حس ها اعلام شد
که جزیره بزودی به زیر آب و به ته اقیانوس فرو می رود و لذا همگی حس ها به فکر
تهیه قایقی برای ترک کردن جزیره افتادند.
زمانی که جزیره تقریباً به زیر آب فرو می رفت، محبّت دانست که زمان ترک کردن جزیره
فرا رسیده است. به دنبال کسی می گشت تا از او تقاضای کمک کند. درست در همان
موقع، تمّول(ثروت) با قایقی بزرگ عبور می کرد.
محبّت پرسید: " ای تموّل! آیا من می توانم سوار قایق تو بشوم؟" و تموّل پاسخ داد:
"متاُسفم که آنقدر طلا و نقره در قایق من هست که دیگر در هیچ کجای قایق جائی برای
تو وجود ندارد."
محبّت شروع کرد به گریستن. در این موقع، صدائی شنید که می گفت:" بیا محبّت. من تو
را با خود می برم " و این صدای فردی کهنسال بود. محبّت به قدری مشعوف و ذوق زده
شد که فراموش کرد که نام او را بپرسد. پس از رسیدن به خشکی، فرد کهنسال به راه
خود ادامه داد و محبّت می دانست که بسیارمدیون فرد کهنسال شده است.
در آن موقع، محبّت، دانائی را شناخت و از او سؤال کرد:" آنکه مرا نجات داد و به من
کمک کرد چه کسی بود؟ "دانایی پاسخ داد:" او زمان بود." محبّت پرسید:" ولی چرا
فقط زمان به من کمک کرد آنهم موقعی که هیچ کس دیگری به کمک من نشتافت؟
" دانائی لبخندی زد و با بصیرت و صمیمیتی عمیق پاسخ داد:" زیرا که فقط زمان
می تواند درک بکند که چقدر محبّت عظمت دارد.
در آخر از شما خواهش می کنم که برای توضیح این که چرا این مطلب را گذاشتم به ادامه مطالب برید
با دوست داشتن می توان پی به عشق برد.
بگذار گریه های تو بارانی ام کند
امواج غصه های تو طوفانی ام کند .
بگذار چشم های من از وحشت نگاه
باز از برای محنت تو، خالی ام کند.
بگذار اشک های تو آرام و بی صدا
در قلب من بمیرد و قربانی ام کند.
بگذار دست عاشق خود را برابرم
آن گونه مهربان که چراغانی ام کند.
بگذار بعد مردن من دست های تو
یک مشت از صدای تو ارزانی ام کند.
شاید هزار بار شکستم نیاوری
بگذار گریه های تو بارانی ام کند.